عشق من تو باش نه براي اينکه در اين دنياي بزرگ تنها نباشم.تو باش تا در دنياي بزرگ تنهاييم تنها ترين باشي . ولنتاین مبارک
بخاري روي شمعك، با پول توي قلك، تو سرماي زمستون، برات هديه خريدم، تا كه بگم عزيزم، شيريني مثل پشمك، با دنيا نازو چشمك، ولنتاينت مبارك
زتمام بودنی ها تو فقط ازآن من باش ، که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد :-* روز عشق مبارک
آري دوستي دو نيمه دارد نيمي از آن عشقي است که دل تو را بيقرار کرده است و نيمي ديگر آن محبتي است که در دل من مي تپد
ولنتاین مبارک
شب عشق است و هر کس دست یار خویش می بوسد،غریبم، بی کسم،من دست غم ،غم دست من بوسد،ولنتاین مبارک
همه به زخمشون دستمال میبندن اما من به زخمم دل بستم ! ولنتاین بر زخم زندگیم مبارک!!!!
تیک تاک ساعت فریاد مرگ ثانیه هاست، اما دوستی ها هیچ وقت نمیمیرند….. ولنتاین مبارک
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390 1:29 توسط
|
آمدنت را به دلم صابون زده ام هنگام گذر مراقب باش سر نخوری
داغونی ام از آنجا شروع شد که من در میان اینهمه بود دل به یکی بستم که نبود
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 0:0 توسط
|
امروز روز عاشورا تولد منه نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت تنها چیزی که به ذهنم می رسه اینه که اصلا برام مهم نیست که تولدمه . شاید تولد من اونقدرام مبارک نبوده واسم .خدا کنه مرگم مبارک باشه.
تولد مرگم مبارک
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390 16:45 توسط
|
همه امیدم به این استخدام بود وقتی جلوی اسمم نوشتن عدم پذیرش به این فکر نکردن که ممکنه تنها راه چاره اش باشه.نمی دونم چرا وقتی انتظار داری خدا کمکت کنه فقط نگاهت می کنه ببینه تو چیکار می کنی این درست نیست
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 19:40 توسط
|
شیشۀ نازک احساس مرا دست نزن
چِندشم می شود از لکۀ
انگشت دروغ
آن که میگفت که احساس
مرا می فهمد
کو کجا رفت که احساس مرا خوب فروخت
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 19:39 توسط
|
خيانت دیدم وُ گفتم : تلافی می کنم
من هم
اگربا دیگری باشم؛ سبک
تر می شود دردم
خيانت کردم اما تو؛ ز
من با طعنه پرسیدی
چرا با اینکه بیزاری
دچار ترس و تردیدی؟
خيانت کردی و چون ابر؛
به شَکَّم گریه باریدم
خيانت کردم وُ اشکی به
چشمانت نمی دیدم
تلافی کردم و دردی فزون
گردیده بر دردم
درونت از غمم خالیست ؛
خيانت من به خود کردم
گناهت گردنم مانده ؛ چه
تاوانی که پس دادم
چه کردم با خیالاتم ؛
نخواهد رفت از یادم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 19:37 توسط
|
امروز دیدمش سوار ماشینش شدم .رفتیم با هم ناهار از زندگیش گفت از زنش ،حتی یه پسر چهار ماهه داره .وقتی از خودش می گفت کم مونده بود بزنم زیر گریه .خیلی خوشحال شدم که خوشبخت شده .اونی که یه روز عاشقم بود الان دیگه فقط یه آشناست
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390 19:35 توسط
|
ایـــن روز هــا تنــــم یــه آغــوش گرم می خواهــــد با طـــعم عشــق نه هوس لبــانم رطوبــت لبــهایی را می خواهـــد با طعم محبت نه شهوت گیسوانـــم نوازش دستی را می خواهــد با طعم ناز نه نیـــاز تنی می خواهم که روحــــم را ارضـــا کند نه جســـمم را آدمی از جنس انسان ...
وقت خریدن لباس های پاییزی دقت کنید:لباسهایی با جیبهای بزرگ به اندازه دو دست !شاید این پاییز عاشق شديد "
مرا ببخش که ساده بودنم دلت را زد... مرا ببخش اگر عشق ورزیدنم چشمانت را بست...!!! می روم تا آنان که توانا ترند... تو را به پوچ بودنت برسانند!!!
+
نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390 9:30 توسط
|
دیگه عذاب وجدان ندارم ،حتی هیچ حسی به کسایی که باهاشونم ندارم .فقط باهاشونم
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390 17:23 توسط
|
عزیز قصه ـهـای من !
جـای بوسه ـهـایی کـ
روی لب ـهـایم نگذاشتی
درد می کند
و حالــا
پــائیـز شدهِ و انــار سرخ
لبانتــ گل داده
وقتـ اش رسیده مهمـانم کنـی
بـ یک نـوبرانه ی شیــرین . . .
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390 9:47 توسط
|
چند روزیست که دلم هوای خودم را هم نمی کند. خوابهایم آنقدر شیرین شده که تمام روز در خوابم و چه عذاب آور شده این شبها. شبهایی که دلم هوای ترانه همیشگی مان را می کند اما حس گوش دادن هم ندارم احساسم به صفر رسیده تنها چیزی که مانده یک یادش بخیر است شایدم نه،فقط این سوال در ذهنم مانده چه شد که به اینجا رسیدم؟
+
نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390 15:6 توسط
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390 0:2 توسط
|
هوا گرفته بود...باران می بارید.کودکی
آهسته گفت:خداجون!گریه نکن...درست
میشه!!!!(این رو از وبلاگ جونقان کپی کردم)
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 23:52 توسط
|
ماه رمضان ماه میهمانی خدا.
فکر میکنم ببینم خدا مارو به چی مهمون کرده ؟به اینکه گناهانمون پاک بشه منکه هرچی فکر می کنم می بینم شدنی نیست . واسه ما ها روزه فقط نخوردنه اومدیم و حرفم نزدیم مبادا گناه بشه همیشه که آدمایی هستن بزنن تو دهنمون حالا این ماه هم نمی خوریم هم حرف نمی زنیم .من اهل کفر گفتن نیستم همیشه مدیون خدام اگه ستار العیوب نبود انقدر رو نداشتم بیام اینجا و حرف بزنم .چی میشه خدایا اینبار که مهمونمون می کنی مثل علی (ع) در خونمونو بزنی منتظر نشی بیایم در خونت شاید این گوشه دنیا یکی روش نشه بیاد خونت. خدایا می ترسم که بزرگی تو قدم های کوچیک مارو تو چشمت کوچیک تر کنه .خدایا تو نفس های مارو تسبیح رحمتت کن . اگه ازت دوریم تو به ما نزدیک شو.آمین
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 16:48 توسط
|
خوب که فکر می کنم به همه زندگیم یعنی از روزی که بزرگ شدم ،فقط به این نتیجه میرسم که آدمایی که اومدن از تو زندگیم رد شدن دلشون به گرمای تنم خوش بوده تا سردی نگاهم و حرارت محبتم.فکر می کنی به خودت میگی این یکی دیگه فرق می کنه اما همه مثل هم اند ادعای عاشقی دارند و جز به تنت به چیز دیگه فکر نمی کنند نه اینکه ذهنشون کثیف باشه حتی می تونند راجع به تو تو خیالشون یه عشق بازی کاملا ّ پاک رو مجسم کنند.شاید مقتضای جنسشونه.مثل این می مونه که از گرگ انتظار دریدن نباشه که غیر ممکنه .چیزی که هست فقط اینه که میشه فقط چند روز فکر کرد که این آدم همونیه که انتظارشو داشتی حتی اگه بازم اشتباه کرده باشی.....
+
نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390 18:50 توسط
|